X
 
آنچه که بر یادگار خواهد ماند


 



نوشته شده در تاريخ يکشنبه 10 آذر 1392 توسط مامان زهرا

این روزا به سرعت میگذره

امسال پسرکوچولوی ما به کلاس خاله صفورا رفته و به قول قودش ماشالا بزرگ شده

اول مهر تصمیم گرفتم مهدشو عوض کنم و یه مهد نزدیکتر به خونه مامانم اینا بذارمش به همدیگه رفتیم مهد و قبل از اینکه برسیم بهش گفتم که میخوام بذارمش اینجا از اولش که وارد شدیم این وایساد نق زدن که من اینجا رو دوس ندارم

اینجا مهدش به دردنخوره

اتاق بازی نداره

کار به جایی کشید که رئیس مهد گفت خاله نمیخواد بیای اینجا فقط صبر کن حرفایه من با مامانت تموم شهخندونک

بهش گفتم مامان نری تو مهد بگی

عصر که رفتم سراغش جلو یکی از خاله ها میگه رفتم یه مهد دیگه من گفتم نمیخوام اونجا باشم مامانم منو برد

خاله با خنده  میگه دیگه چی و من خجالت زده از این حرف امیرعلیغمگین

ماشالا شیطنش بیشتر شده و کمتر حرف گوش میده

دیشب که مهمون داشتیم با گریه و زاری که من میخوام برم خونه باباجون و خلاصه نتونستیم راضیش کنیم و از دیشب رفته تا الان که ساعت 8 روز جمعه اس نیومده

هفته پیش ناهار رو رفتیم بیرون. یه گاری بود که بچه ها رو سوار کرده بود امیرعلی و یکان و هم سوار کردیم

و امیرعلی خوشحال و ذوق زده که سوار گاری شده بیشتر ذوقش به خاطر خره بودقه قهه

و تماشای تلویزیون به روش امیرعلی

وای خداروشکر که تابستون تموم شد فقط به این خاطر که امیرعلی عادت کرده بود هر روز عصر بره پایین و تو محوطه جلو خونه با دوستش مهدیار که هم همسایه هستیم و هم دوست مهدشه بازی کنه

و من هر روز باید این دوچرخه رو 4 طبقه میبردم پایین و 4 طبقه میاواردم بالا

و بماند این وسط که آقا خسته میشد و  هوس میکرد که مامان برو اسکوترمو بیار  اسکیتا مو بیار و ..

و همینطور دعواهاش با مهدیار  . چه بزن بزنی میشد و بعدشم آرامش و ادامه بازی

و اینم یه تنوع دیگه بازی: یعنی فقط گیر داده به این کوسن های بینوا

هر روز باید همه رو بریزه پایین و از روشون رد شه و اصلا حرف گوش نمیده اگه هم گوش بده در حد چند دقیقه اس

و اینم روز اول مهر و شروع مجدد مهد کودک : هرچند که امسال تابستون امیرعلی مهد کودک می رفت

تازگی ها بیشتر دوس داره با من بیاد سرکار تا مهد کودک و از همه چیز بیشتر سلف رفتنمون و دوس داره

دوست دارم عشق مامان

 


نوشته شده در تاريخ جمعه 24 مهر 1394 توسط مامان زهرا

6 ام بود که از طرف محل کارمون با همکارا بضورت خانوادگی راهی مشهد شدیم

جایه همه خالی نایب الزیاره بودیم کلی خوش گذشت

امیرعلی هم که سه تا دوست پیدا کرده بود و کلی به خودش خوش گذروند

ولی امون از دست شیطنتاش و اینکه هر چی میدید میخواست.

شروع حرکت و در عرض یک دقیقه هزار بار میرفت تخت بالایی و می اومد پایین(البته خودشو زده به خواب)  انگشترش و باباش واسش خریده بود که گمش کرد

ژست های امیرعلی در هتل البته عکس کات شده

در حرم و گیر داده بود به مهر ها

برای اولین بار رفتیم طبقه بالا و از این بالا حرم دیدن داشت

امامزاده یاسر و ناصر

امیرعلی و دوستاش در مسیر بازدیدها

پارک کوهسنگی

در راه اهن مشهد

و بچه ها در مسیر برگشت در قطار

و راهرو قطار تا وقت خواب تو راهرو بازی کردن آخرش صدای یکی از مسافرا در اومد که قطار که اختصاصی نیستخندونک


نوشته شده در تاريخ شنبه 17 مرداد 1394 توسط مامان زهرا

پسرک من بازم در جوار عمه زاده ها

عاشق کامیونه و قراره ماشینمونو با کامیون عوض کنه

و کمک به بابازرگش واسه ساختن خونهقه قهه


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1 مرداد 1394 توسط مامان زهرا

امروز 4 روزه که تعطیلات تابستونی ما شروع شده ولی تا الان که جز غصه چیزی نصیبمون شده

و ضدحال پشت سرهم

نه تفریحی نه مسافرتی نشستیم کنج خونه

اینم ماجرای نذری

یه روز خونه مامانم اینا سه تا کاسه نذری پشت سرهم میاد

شله زرد،آش و حلیم

و خوردن امیرعلی

از هرکدوم به ترتیب یه قاشق میخوره

و در آخر


نوشته شده در تاريخ جمعه 19 تير 1394 توسط مامان زهرا

یه چند وقتیه که وقت سرخاروندن واسم نمونده از بس درگیر شدم و قت نمیکنم بیام وبلاگ

بگذریم

پسرک ما ماشالا شیطون شده و دیگه به سختی حرف گوش میده

و این یعنی حرص خوردن من و تعداد دعوا کردن ها بیشتر شده

جدیدا اقا داداش میخواد گفتم برو بابا تو یکی واسه هفت پشتم کافی هستی

کیان و امیرعلی در حال تماشای فیلم شمعدونی

جدیدا این تیپی میگرده میگه جنگی شدم مثلا ترسناک شده

یاد گرفته راه به راه ژست میگیره و میگه عکس بنداز

و اینم کادوی تابستانی مامان به پسرش: اسکیت

واینم کادوی بابا فقط حیف که خیلی بزرگ واسش خریده و مردا هم حرف حرف خودشونه و قبول نمیکنن


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 9 تير 1394 توسط مامان زهرا
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 ارديبهشت 1394 توسط مامان زهرا
Design By: Gogoli-temp.blogfa.com