امیرعلی جونامیرعلی جون، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

گل پسر من امیرعلی

شب یلدا

بعد از گذشت 5 سال امسال اولین شب یلدا رو خونه خودمون بودیم شب یلدا سه نفره امیرعلی فکر میکرد تولده و مدام میگفت مامان عکس بندازیم تولد بگیرم و دو تا عکس متفرقه امیرعلی در حال بازی با دستگیره در و فسقلی در حال صحبت کردن ...
1 دی 1392

برف بازی امیرعلی

روز پنجشنبه که برف میبارید امیرعلی هوس برف بازی کرده بود کلی سرگرمش کردم که فراموش کنه مگه میشد رفته بود روی لبه تختش پنجره رو باز کرده بود که بیرونو ببینه منم از اونجا که سرما خورده بود ترسیدم حالش بدتر شه دعواش کردم بعدشم حریفش نشدم که نشدم اینم از عکساش در آخر هم کلی دوست پیدا کرد هوا که تاریک شد گفتم بریم امیرعلی مامانی دیگه بسه، یخ میزنی هاااااااااااااااااا بچه ها دورمون جمع شدن خاله نرید وایسید البته خاله فایی و دوستاش هم بودن خدایش خوش گذشت   ...
1 دی 1392

شیطنت هایه من

یه لحظه که مامانی حواسش نبود رفتم سراغ کابیت و وسایلشو ریختم بیرون بعدشم که مامانی جلوم وایساد و منم تند وتند همه رو ریختم تو کشو که دعوام نکنه جدیداً طفلکی تا خراب کاری میکنه دستشو میذاره رو لپاش سریع میاد طرفم مامان دعوام نکنی ها بعدش میفهمم یه کاری کرده مثل دیشب که تخم مرغ و شکوند و آشپزخونه رو به گند زد یا هفته پیش بعد از جارو زدن خونه پودر قوتو رو رو فرش خالی کرد منم که با دیدن این حالت دلم نمیاد دعواش کنم.  این عکس هم مربوط به مهد کودکه تا منو دید دستاشو تکون داد و به بچه ها میگه بین مامانم اومده منو ببره   ...
18 آذر 1392

تولد بابایی

دیشب واسه بابا تولد گرفتیم بده بستونه دیگه اون واسه مامان تولد گرفت ماهم تولد گرفتیم که نکنه یه وقت گله کنه واسه من تولد نگرفتید بابا از همه جا بی خبر شب که اومد خونه و بعدش بلههههههههه کیک و شمع و ... خوشحال شد امیرعلی از وقتی که کیک و خریدیم تا وقت خوردنش منو کچل کرد وسایل تولد خودش رو میز چیده جیگر مامان کلی ذوق کرد ...
13 آذر 1392

و اما اتفاقات این هفته تا حالا

روز شنبه باز این امیرعلی خان شاهکار به خرج دادن چند وقتیه عادت کرده گوش پاکن تو گوشش میکنه. روز شنبه باز دیدم این رفته سراغگوش پاکن از دستش گرفتم جیغ و داد شروع شد بهش گفتم مامان اوف میشی خطرناکه تو گوشش نمیره که نمیره یه دفعه صدای جیغش بلند شد چشمتون روز بد نبینه و ایشالا اون حال ما نصیب هیچکس نشه دکتر گفت تا حایی من میبینم مجرای گوششه حالا 20 روز دیگه باید صبر کنیم و ببریم مطب بلکه ایشالا هیچی نباشه از اونجایی که جمعه پین پاشو در آواردیم نباید میرفت مهد روز دوشنبه با خودم آواردمش سرکار تا ساعت 11 که کلاس خاله تموم شه و بیاد ببرتش خونه ماشالا هزار ماشالا مرد شده همش هول اینو داشتم که مثل قبل شیطونی نکنه که نشون...
12 آذر 1392

دیدن امیرعلی نی نی خاله ندا و باز هم بیمارستان

بلاخره بعد از گذشت دو ماه رفتیم خونه خاله ندا و دیدن امیرعلی امیرعلی ما هم از صبح که گفتم میخوایم بریم خونه نی نی مدام بهونه میگرفت که کی میریم نزدیک رفتن که شد خوابید و منم مجبور شدم ساعت رفتن و تغییر بدم ساعت 4 بود صداش زدم که بیدار شه با سه شماره بیدار شد و انگار یادش افتاد که میخواد بره پیش نی نی باذوق میگه مامان بریم خونه نی نی امیرعلی خواب آلود قبل از رفتن و در حال حاضر شدن و باز هم بیمارستان ایشالا دفعه آخره دیگه تکرار نشه دکتر روز جمعه وقت داد که ببریمش بیمارستان تا پین های پاشو در بیارن طفلکی گناه ما به پایه امیرعلی نوشته شد که اینقدر اذیت بشه و ما هم از اون بیشتر پذیرش که انجام شد رفتیم آزمایشگا...
9 آذر 1392