امیرعلی جونامیرعلی جون، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره

گل پسر من امیرعلی

تبریککککککککککککککک

تبریک میگمممممممممممم بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا اگه گفتین چرا؟ بعد از گذشت یک سال 9 ماه از تلاش بی دریغ ما برای گریه نکردن  امیرعلی هنگام حمام آن هم با شدت زیاد و دور از جون چیزی شبیه خودکشی  خودش به این نتیجه رسید که ما که کارمونو میکنیم و میبریمش حموم پس نباید گریه کنه هفته پیش که بردمش حموم بدون گریه لباسشو در آوارد و لیفو دادم به دستش خودش رفت زیر دوش وایساد و اشاره کرد که صابون بدم بهش و شروع کرد به لیف کشیدن از شدت خوشحالی جیغ زدم و همسری رو صدا زدم. خودش میرفت زیر دوش و دستشو میگرفت بالا دیروز که بردمش حموم از ترس اینکه نکنه یادش رفته باشه و قیامت به پا کنه آروم لباسشو درآواردم هنوز وارد حموم نش...
29 مهر 1391

فدای تو

دوست دارم عاشقتم فدات بشم مامان و ببخش چون 8 ساعت از روز کنارت نیستم و وقتی میام خونه من خسته و تو خوابت میاد مامان فدای اون شیرین کاریهات بشه دیشب بعد از اینکه شامتو خوردی اومدی کنارم و دستتو حلقه کردی انداختی دور گردنم میخواستم قورتت بدم بعدشم که رفتیم خونه باباجون پابه پای ما که به مامان جون کمک میکردیم شما هم کمک میکردی ایشالا همیشه سلامت و سرافراز باشی فونت زيبا ساز ...
25 مهر 1391

مامان دانشجو شد

بعد از گذشته 6 سال از فارغ التحصیل شدنم امسال تصمیم گرفتم ارشد شرکت کنم و البته رشته ای که شرکت کردم متفاوت بود با رشته کارشناسی ام(میکروبیولوژی کجا و مدیرت تحول کجا). خوب خدا رو شکر قبول شدم. چهارشنبه رفتم واسه ثبت نام نصف و نیمه انجام شد آخه معلوم نشد ورودی مهر هستم یا بهمن. ایشالا که بتونم بخوبی همه درسامو پاس کنم.  
22 مهر 1391

شیرین کاری

سلام به همه این فسقلی ما روغن های مامان جونو از کارتن در آوارده و خودش به این صورت روی میز گذاشته اون موقع که میخواستیم سوار روروک بشه نمیشد حالا که ماشالا مرد شده دوست داره سوار روروک بشه فدات اون خنده هات عزیز دل مامان این یه ماهی میشد که یبوست داشت طفلکی خیلی اذیت شد دکتر گفت روده اش کم کاره و از خوردن بعضی چیزا مثل لبنیات و شیرینی و موز منع شده ایشالا که دیگه مشکلی پیش نمیاد فسقلی جونم هنوز نمیتونه یه جمله کوتاه بگه فعلا تو کار تک کلمه ایه گوجه،شیشه،عمه،شکر از دایره لغات جدید امیرعلیه آخیش من مشکل آپلود کردن عکس و با نی نی وبلاگ داشتم آخه هر کاریش میکردم بازم پیغام حجم و فرمت و میداد واسه همین از سای...
15 مهر 1391

عجب شهریوری بود امسال

از شهریور ماه بگم ماه عروسی از اول ماه عروسی بود تا آخر ماه ایشالا که همیشه عروسی باشه ولی زیادیش هم خوب نیست خسته شدیم هر شب حاضر بشیم و آخر شب خسته و کوفته بیایم خونه و آز همه بدتر آرایش پاک کردنه شهریور ماه با عروسی شروع شد از هشتم تا چهاردهم هم رفتیم زنجان و پشت سرهم عروسی تا آخر شهریور امیرعلی که عاشق نانای کردنه تا میگفتیم امیر بدو بیا میخوایم بریم عروسی  نانای کنیم بدوبدو می اومد تا لباساشو بپوشم اولین عروسی دست منو میگرفت که بریم وسط.خودش می رقصید و منم کنارش بودم. اما عروسی های بعدی دیگه کاری به کار من نداشت و خودش میرفت. یکی از حنابندون های که رفتیم همه میگفتن رفتی خونه واسش اسفند دود کن خلاصه به امیرعلی که کل...
1 مهر 1391

اومدن عمه

از وقتی که وارد شهریور ماه شدیم دلهره ما هم شروع شد چرا که با تموم شدن تابستون شروع مدرسه ها مونده بودم امیرعلی رو کجا بذارم اخه مامان جون معلمه همه میگن زوده که بذاریش مهد خودم هم از ته دل راضی نبودم یه مهد نزدیک خونمونه یه سرفتم مهد و شرایط و پرسیدم مدیر مهد گفت واسه اینکه عادت کنه 10،15 روز زودتر بیارش روزی 1 ساعت بمونه مامان جون چند روزی با خودش می بردش مهد تا اینکه سرما خورد و نمیشد ببریش مهد بابایی که روز جمعه رفته بود خونه پدریش زنگ زد گفت بابام اینا ناراحت شدن که میخوایم بذاریمش مهد میخوای عمه شهناز و بیارم ما هم از خدا خواسته گفتیم بیار حالا امروز اولین روزیه که امیرعلی بعد از 6 ماه پیش عمشه تا نتایج کنکور اعلام بشه و نت...
27 شهريور 1391

ما اومدیم

نرسیده به زنجان             لباسهای نو امیرعلی امیر در موزه مردان نمکی و ماکت گنبد سلطانیه امیر علی قبل از مراسم افتتاحیه در محوطه دانشکده زنجان و امیرعلی و هلناز خانم اینم زمان پذیرش شدن امیرعلی کلی توی این سالن دوید از زنجان بگم که رفتیم مسابقه: زنجان شهر کوچیکیه که مردمان خونگرم و مهمان نوازی داره از اجناسش بگم که خیلی گرون بود ولی شیک از هلناز بگم که این امیرعلی فسقلی باهاش دوست شده بود هلناز دختر یکی از همکارای ما در تهران بود از امیرعلی بگم که بجز دو روز اخر که اونم خسته شده بود کلی بازی کرد در سالن مسابقات امیرعلی یه راکت و توپ دستش گرفته بود و ب...
20 شهريور 1391

دایره لغات امیرعلی

بگم از صحبت کردن های امیرعلی امیرعلی هنوز نمیتونه یک کلمه رو بطور کامل ادا کنه البته چند وقت پیش مامان، بابا و دایی رو می گفت اما الان نه انگار فراموش کرده کلمه هایی رو که میتونه بطور کامل بگه نه آب پا بابا: با مامان: ما مم:مه انار:ان هواپیما: با چشم:چش گوش: گو مو:م امیرعلی شب 21 ماه رمضان در حرم امام رضا امیرعلی قبل از رفتن به عروسی و باز هم امیر و بابایی وعکس آخر قبل از اینه که سوار قطار بشیم اگه خدا بخواد از چهارشنبه میریم زنجان یه هفته ای نیستیم ایندفعه برمیگردم به سفرنامه زنجان(ببینیم زنجان چه جور شهریه آخه اولین باره که میرم زنجان).ایشالا که خوش بگذره و امیرعلی هم مامانو اذیت نکن...
6 شهريور 1391

ما اومدیم با عکسهای مشهد

سلام عید فطر مبارک نماز و روزه همه مقبول درگاه حق جای همه خالی چند روزی رو رفتیم مشهد. خیلی شلوغ بود مخصوصاً شبهای قدر بیشتر از همه به امیرعلی خوش گذشت ...
31 مرداد 1391

سالگرد ازدواج

9 مرداد سالگرد ازدواج مامانی و بابایی بود . بخاطر جور نشدن شرایط مهمونی رو دیشب گرفتیم البته شد یه تیر و چند نشون(یکی مهمونی سالگرد اردواج،یکی مهمونی ماه رمضان، دعوت کردن عروس خاله مامانی). واسه اینکه مامانی بتونه به کاراش برسه تا وقت افطار من موندم پیش مامان جون دیشب مسابقه وزنه برداری المپیک همه دست و هورا میکشیدن امیرعلی با تعجب نگاه میکرد بعد که همه ساکت میشدن تقلید از همه شروع میکرد به دست زدن و جیغ کشیدن شب از بس خسته بود سریع خوابید راستی روز یکشنبه افطاری دعوت بودیم محل کار بنده جیگرم یه شیرین زبونی هایی میکرد. خدا رو شکر تا آخر مراسم اذیت نکرد میترسیدم منو ببینه و بهونمو بگیره(خانم مجری) که خداروشکر با بچه ها سرگر...
17 مرداد 1391