امیرعلی جونامیرعلی جون، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 24 روز سن داره

گل پسر من امیرعلی

ما اومدیم با عکسهای مشهد

سلام عید فطر مبارک نماز و روزه همه مقبول درگاه حق جای همه خالی چند روزی رو رفتیم مشهد. خیلی شلوغ بود مخصوصاً شبهای قدر بیشتر از همه به امیرعلی خوش گذشت ...
31 مرداد 1391

سالگرد ازدواج

9 مرداد سالگرد ازدواج مامانی و بابایی بود . بخاطر جور نشدن شرایط مهمونی رو دیشب گرفتیم البته شد یه تیر و چند نشون(یکی مهمونی سالگرد اردواج،یکی مهمونی ماه رمضان، دعوت کردن عروس خاله مامانی). واسه اینکه مامانی بتونه به کاراش برسه تا وقت افطار من موندم پیش مامان جون دیشب مسابقه وزنه برداری المپیک همه دست و هورا میکشیدن امیرعلی با تعجب نگاه میکرد بعد که همه ساکت میشدن تقلید از همه شروع میکرد به دست زدن و جیغ کشیدن شب از بس خسته بود سریع خوابید راستی روز یکشنبه افطاری دعوت بودیم محل کار بنده جیگرم یه شیرین زبونی هایی میکرد. خدا رو شکر تا آخر مراسم اذیت نکرد میترسیدم منو ببینه و بهونمو بگیره(خانم مجری) که خداروشکر با بچه ها سرگر...
17 مرداد 1391

ماجراهای یکی دو هفته پیش

سلام خدمت همه. نماز و روزه همه قبول باشه بگم از یکی دو هفته قبل از ماه رمضان یه شب رفتیم شهربازی امیرعلی تا موتور یا ماشین بچه ها از کنارش رد میشد جیغ میزد که منو سوار کن کلی تعجب میکرد از این همه جمعیت و سر و صدا امیرعلی قبل از رفتن به شهربازی   حیف شد عکشو از خاله فایی نگرفتم که واستون بذارم جمعه قبل از ماه رمضان رفتیم محلات جای همه خالی خوش گذشت فقط گرما اذیتمون کرد مابقیش خوب بود امیر علی در حال آب بازی   امیر علی و بابا جون در سرچشمه   امیر علی و بابایی در دهکده گلها   امیرعلی در حال بازی با کادو دایی رضا (دستت درد نکنه)   و آخریش امیرعلی با کفشای کشتی دایی رضا و کلاه دایی رض...
14 مرداد 1391

کفشای گل پسر

میخوام ماجرای کفشای گل پسرو بگم من و بابایی وقتی دوران عقد تعطیلات عید با رفتیم مسافرت.از اونجا که دوتامون عشق پسر بودیم از غرفه کارهای دستی یه جفت کفش سنتی خریدیم (البته نظر بابایی بود و منم تاییدش کردم)گفتیم واسه پسرمون یادگاری نگهش میداریم  وقتی که مامان باردار بود زن دایی یه سری کادو واسه نی نی مامانی گرفت که یه جفت پاپوش هم جزءش بود امیرعلی وقتی که 9 ماهه شد یه جفت کفش واسش خریدیم که زودتر راه بیفته یه روز رفتیم خیابون وارد خونه که شدیم دیدیم ای دل غافل یه لنگه از کفشش نیست آخرین مسیری که پیاده شدیم رو رفتم اما پیداش نکردم چقدر من این کفشاشو دوست داشتم کفششو که در آواردم اشاره میکرد که کفشو پاش کنم ماشالا واسش کوچیک شده بود...
20 تير 1391

اثاث کشی

خدا به حق خودت هرچی مستاجره صاحب خونه بشن امسال اثاث کشی داشتیم هر وسیله ای رو که در می آوارادیم این بچه دلش می خواست بهش نمیدادیم چنان گریه ای میکرد که جیگر آدم واسش کباب میشد امیرعلی در حال کمک به بابایی اینجا بابایی رفته بود که باصاحب خونه جدید صحبت کنه امیرعلی عشق اینه یه جایی پیدا کنه و اینجوری بره بشینه امیرعلی تا آخر اثاث کشی پیش مامان موند خونه رو که چیدیم وارد خونه شد تعجب میکرد وسایلو نگاه میکرد و بعد خونه رو انگار که میگفت اینا همون وسایل خونمونه ولی اینجا دیگه کجاست نفس مامان ولش کنی یک ساعت نماز میخونه تازگی ها هم  هر کسی هر چیزی میگه اونم سریع همون کلمه رو تکرار میکنه من نمیدونم اینجا نشستن چه ک...
4 تير 1391

از امیر بگم و تعطیلات که رفتیم ولایت بابایی

امیر ما تاج سر ما این روزا ماشالا درکش بیشتر شده، شیطونیهاش هم بیشتر شده دیشب چادر منو سر کرده و شروع کرد به نماز خوندن من و باباش کلی خندیدیم قیافش دیدنی بود یه جوری سجده میکرد که انگار ده ساله داره نماز می خونه یاد گرفته تا اسم حموم میاد دستشو میکشه توی موهاش شروع میکنه به شستن موهاش(آب بازی رو دوست داره ولی تا ب بخوره به بدنش قیامتی به پا میکنه که بیا و ببین میگن به باباش رفته اونم حموم رو دوست نداشته) تشنش که میشه میخواد بگه آب نمیتونه میگه آآآ با صدای کلفت و دهن باز و جمع شده تا میگیم ببعی چی میگه مگه بع بع دندون های آسیابش هم به سلامتی در اومده حالا فسقلی 10 تا دندون داره تا سوار ماشین میشیم ظبط ماشین رو در میاره با دستاش...
21 خرداد 1391

ماجراهای یکی دو هفته پیش

سلام صد تا سلام خدمت همه از جشن گرامیداشت مقام معلم بگم که مامانی مجری بود مراسم به خوبی اجرا شد اینم از عکس من   دو هفته پیش ناهار رو رفتیم بیرون امیر علی در حال رقصیدن   هفته پیش هم رفتیم یه امامزاده  روز چشنبه امیرعلی رو با خودم بردم سرکار ماشالا مگه بند میشد از بس شیطونی کرد نتونستم ازش عکس بندازم اگه عکس مینداختم عکساش دیدنی بود نذاشت که به کارمون برسیم فکرشو بکنید از روی صندلی می اومد روی پارتیشن بعد هم روی پرینتر چیزی نمونده بود که پرینتر رو داغون کنه ساعت 1 که وقت ناهار و نمازه بردمش نمازخونه باور کردنی نبود تا رسیدیم خوابید به یکی از همکارا سپردم که اگه بیدار شد صدام کنه ساعت 3 بیدار ...
6 خرداد 1391

یادی از گذشته (وقتی که خاله فایی نی نی بود)

امروز دلم هوای بچگی خاله  فایی رو کرده بود گفتم با نوشتن این پست  یه تجدید خاطره کنم کلاس چهارم که بودم خدا به ما یه خواهر داد قبل از به دنیا اومدنش همیشه میگفتم من یه خواهر میخواهم به دنیا که اومد گفتم باید اسمشو فاطمه بذاریم که بشیم  فاطمه زهرا هر کسی که میپرسید اسم خواهرت چیه میگفتم فاطمه زهرا به خاطر کار مامانم مجبور شدم شیفت مقابل مامانم باشیم تا از فایی کوچولو مواظبت کنم تا وقتی که من ازدواج کردم بغل من میخوابید میگفت آجی پشتتو به من  کن (به پهلو بخواب)تا بتونه پاهاشو روی من بندازه و بعدش بخوابه چند وقت پیش فیلم عروسی داییم و گذاشتیم فاطمه 4 یا 5 سالش بوده که میرقصید با اون لباسهای خوشگلش به شوهرم گفتم این...
24 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

سلام به همه این روزا گل پسری راه رفتنش بیشتر از قبل شده و در مقابل چهار دست و پا رفتنش کمتر شده تمرکزش بیشتر شده فقط من موندم چرا میریم بیرون میترسه راه بره دست شو میگیرم اما خودش به تنهایی نمیره و جیغ میزنه مامانی فدات یه روزایی خیلی اذیت میشم از سرکار که میام دلم میخواد استراحت کنم اما تو با بهونه گیری هات و شیطونی هات نمیذاری من استراحت کنم از یه طرف هم دلم به حال تو میسوزه که نمیتونم خیلی باهات بازی کنم غروب که میشه میبرمت پارک دیروز از خواب بیدار شدی شروع کردی به گریه کردن مگه ساکت میشدی اشاره میکردی که ببرمت بیرون دیدم فایده نداره لباس پوشیدم و رفتیم پارک تا وقتی که هوا تاریک شد بازی میکردی یه دوست پیدا کردی اسمش علیرضا ...
13 ارديبهشت 1391